• امروز : افزونه جلالی را نصب کنید.
  • برابر با : 10 - ذو الحجة - 1447
  • برابر با : Tuesday - 26 May - 2026
3
یادداشت|

تیم بچه‌کش‌ها!

  • کد خبر : 10100
  • ۰۹ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۱:۱۶
تیم بچه‌کش‌ها!
اولش فقط پنج تا دانش‌آموز بودند. بعد شدند 20 و بعدترش خیلی زود بالای 50 تا... آن عددهایی که آوردم هر کدام یک دختربچه دبستانی است؛ دردانه‌ی یک بابایی و امید یک مامان. صبح بودند، با لباس‌های فرم سبزرنگ، با موهای شانه‌خورده و هزار آرزو. حالا اما لای خون و آوار گم شده‌اند. واقعیت این است که چندین مدرسه را زده‌اند و خیلی از بچه‌های «ما» دیگر نیستند.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی رستا، رضا کلی‌وندی، دبیر واحد روایت مدرسه در یادداشتی نوشت:

زنگ دوم بود، حوالی دَه. خبر جنگ که پیچید، بچه‌ها هم شل کردند. چسبیدند به گوشی‌ها و دنبال خبر رفتند. جنگ نبض عادی زندگی را می‌گیرد و همین‌طور قوانین کلاس و مدرسه را. اولین بار بود که گوشی دست همه بود و خبری از «جمع کن گوشیتو بیار بذار رو طاقچه» نبود! جنگ بود دیگر. جنگ خیلی زود به مهران، ته مرزهای غربی ایران و ایلام هم رسیده بود.

جنگ بعد از یکی‌دو ماه منتظر ماندن لب مرز، خودش را به خاک ایران رساند. آمریکا یا اسرائیل؟! خب جالبی‌اش همین است که دوتایی با هم. زنگ خورد و همان هم شد زنگ آخر. صدای داد و فریاد و جفنگ‌بازی هنرستان محو شد. موتورهایشان را روشن کردند و دوتایی سوار شدند و خیلی زود هم رفتند و بعد هم ما معلم‌ها و مدیر.

همان توی مدرسه به بنده‌خدایی پیام دادم؛ از همکارهای قدیمی و توی روزنامه. از قضا «فرهیختگان» و خیابان حافظ و نزدیکی بزن‌بزن صبح تهران. و خب فقط ویژژژژ و بومش را گفت. سالم بود. راستش می‌ترسیدم دفتر روزنامه باشد. نبود، خدا را شکر. و خب همین دیگر، جنگ شروع شده بود و دوباره داشت آدم می‌کشت.

چرا ما تعطیل شدیم؟ «مگر مدرسه را هم می‌زند؟» هفته قبل گفتند بچه‌هایتان را مدرسه نفرستید که سپاه می‌خواهد خودش بزند و بیندازد گردن آمریکا و اسرائیل. این هفته ولی خبری نبود. ته‌تهش دیگر نزدیکی مراکز نظامی و امنیتی و این‌ها. معلوم بود دنبال بهانه می‌گردد. ولی خب آخر مدرسه‌ای که چهل سال است مدرسه است کجا و مرکز نظامی کجا. بعد هم اصلاً فرض خرسِ صورتی که باشد و مرکز موشکی و امنیتی همان چسبیده به مدرسه باشد، مگر سال سگ است که مدرسه را بزند!

۵
۷
۳۲
۴۰
۴۲
۵۷
۸۵
اولش فقط پنج تا دانش‌آموز بودند. بعد شدند 20 و بعدترش خیلی زود بالای ۸۵ تا.

و انگار راست‌راستکی سال سگ است. روی گوشی تایپ می‌کنم. گوشی مثل همیشه شارژش ته کشیده و توی برق است و راستش را بخواهید دلم شور رفتن برق را می‌زند و شارژ هم داشت توی برق می‌چپاندمش. یک‌وری تلویزیون هم می‌بینم. سحر امامی خبرهای تکراری را می‌خواند. گوشه‌ی تصویر مردم مشهد مقابل دانشگاه فردوسی با پرچم‌های ایران تجمع کرده‌اند. هنوز خبری از آن سرهنگ خوشگله نشده ولی بقایی، سخنگوی دولت، حسابی دارد حرف می‌زند؛ از جنایت، از تجاوز، از هدف مشروع، از قوانین بین‌الملل، از صلح و مذاکره و خودتان دیگر سر همین حرف‌ها را بگیرید تا تهش بروید.

و لابد همان سال سگ است. مدرسه‌ای را در میناب بوشهر زده‌اند. نه که ترکشی چیزی به پر مدرسه گرفته باشد؛ موشک راست و صاف و دقیق خورده توی مدرسه. فیلم اولیه وحشتناک است؛ طبقه بالایی ریخته و فقط ستون‌ها مانده. چند نفرزی جیغ می‌کشند و مردها با لباس‌های رنگی‌پنگی هی توی کادر می‌چرخند.

آن عددهایی که آوردم هم هر کدام یک دختربچه دبستانی است؛ بچه‌های دبستان دخترانه شجره طیبه و معلم‌هایشان که خب 60 نفرشان هنوز هم زیر آوارند و شهدای احتمالی. چشممان روشن و چشمتان روشن که هنوز هم دل به اجنبی خوش کرده‌اید برای آبادی و آبادانی.

این‌هایی که برای من عددند، دردانه‌ی یک بابایی هستند. یک مامانی با هزار ذوق مویشان را شانه کرده، لباس تنشان کرده و لای هزار امید پیچانده و به مدرسه فرستاده داده. دختربچه‌هایی که خانم دکتر و خانم معلم و خانم مدیر و ورزشکار می‌شدند دیگر نیستند. و دلیل نبودنشان و دلیل لباس چهارخانه خونی و مقنعه‌ی لابد صورتی و سفیدشان رژیم صهیونیستی و آقا بالاسرش آمریکاست.

سرم توی گوشی و چشمم به تلویزیون است. گوشم هم مدام می‌چرخد به سمت پنجره که صدای نخراشیده کلفتی هی خودش را می‌کشاند توی خانه. ترس که نه، ولی دلم شور مادر را می‌زند. پیرزنی شده برای خودش و خب مادر آرام است و همین که باز رنگش قرمز نشده و قرص فشار نمی‌خواهد معلوم می‌شود تقی به توقی خورده و لابد دری به دیواری از همسایه که دارد کار ساختمانی می‌کند.

نمی‌دانم چه می‌شود. علم غیب ندارم و به آن بالابالاها هم وصل نیستم. یک آدم عادی‌ام مثل همه‌ی مردم این شهر. توی راه اسنپی ریش پروفسوری داشت؛ پیرمرد سفیدمو که از یک راننده تاکسی بیشتر و بهتر می‌فهمید. شهر شلوغ شده بود و شلوغ هم که نه؛ فقط پمپ‌بنزین‌ها تا چند خیابان آن‌طرف‌تر پر شده بود از ماشین و هموطن‌هایی که می‌دانند و همه هم باور دارند که یک باک را پر کردن فایده‌ای ندارد و باز پی همان صف دراز را به تنشان می‌مالند. «جنگ است دیگر. خرده نمی‌شود گرفت.» این‌ها را راننده اسنپ می‌گوید و پشت‌بندش هم مقداری تحلیل سیاسی از برادران لاریجانی رو می‌کند. حال بحث ندارم. ذهن خودم هم پخش و پلاست. جوانی است و هزار سودا دیگر.

جنگ تازه به موشک رسیده ولی قبل‌ترش هم بود. از این فضای کوفتی مجازی شروع شد که همه‌مان هم می‌دانیم پر از خبر غلط و غل‌وغش زیاد است، ولی باز نمی‌توانیم دل بکنیم. دوست داریم بیشتر و بیشتر بدانیم. دانستن هم که نه؛ یک توهم دانایی مضحک.

سمفونیِ نمی‌دانم چندم انتظامی باز پخش می‌شود و باز زمینه‌اش موشک و تست موشک است و زد و خورد هایپرسونیک‌هایی که خورده‌اند به اسرائیل.

جنگ ویرانی دارد. هنوز به بچه‌ها فکر می‌کنم؛ به 60 نفری که صبح بودند و حالا دیگر نیستند. «لابد پایگاه موشکی هم بوده» که خب مردم همین‌طور آزادانه کنارش حرکت می‌کنند. این یکی رد می‌شود. «اصلاً شاید فلان فرمانده توی زیرزمینش باشد» و خب ذهنم این یکی را هم پس می‌زند. بی‌خیال. هرچه زور می‌زنم با این بهانه‌های بنی‌اسرائیلی نمی‌توانم همراه شوم. اصلاً مگر ۴۰ هزار بچه‌ای که در غزه به بهانه یا بی‌بهانه کشتند مهم بود برایشان؟ بی‌خیال.

نمی‌خواهم سانتیمانتال شوم. احساسی هم نمی‌نویسم. واقعیت این است که رژیم صهیونیستی چندین مدرسه را زده و خیلی از بچه‌های «ما» شهید شده‌اند. نیستند. صبح بودند‌ها! ولی حالا لای خون گم شده‌اند؛ لای همان لباس‌های فرم سبزرنگ، بین کلی آوار.

اصلاً باشد، همه‌ی فرض‌ها قبول. از حکومت هم دلخور باشید. ولی خب راستش من یکی که نمی‌خواهم توی تیم بچه‌کش‌ها باشم. شما را نمی‌دانم! با مغلطه و کشته‌سازی‌ها و قتل‌های مشکوک فضای مجازی هم مقایسه‌اش نکنید. با هیچ پلات و ماله و طرح و حدیثی نمی‌شود خون را پاک کرد؛ خونی که هنوز روی خاک میناب تازه است. خون بچه‌های ایران.

و این بود مردم؟!
و که می‌ماند؟ چه می‌شود؟ ما مردم خوبیم یا نه؟

اینش را بعدترها باید بگویند. این یکی را می‌دانم که خدای امروز همان خدای شصت است. آیندگان می‌گویند ما مردم خوب بودیم و شریف یا نه.

«ما» و ایرانمان دست آخر می‌مانیم. شعاری شد نه؟! مگر همین شعار نیم‌بند هم کم است مقابل دو مثلاً ابرقدرت هسته‌ای و کلی کشور عربی شیرشترخوار و بدوی که تیغ بسته‌اند به نابودی‌مان.

ویدیو بحرینی را می‌بینم که الله‌الله می‌گوید و کیف می‌کند و همراه او من هم «لا اله الا انت» می‌گویم.

و «ما» خودمان را داریم و خدای خودمان را. بالا رفتن از دکل بیگانه برایمان نان و آب و نفت نمی‌شود. و البته هنوز هم لابد هستند دردانه‌هایی ته دلشان ضعف می‌رود که خودشان یا بچه‌شان زاده یا همنشین اعور موبور و چشم‌آبی‌های غربی باشند. و این‌ها را زیاد جدی نگیرید و نگیریم.

روسیه تجاوز را محکوم کرده و اروپا هم ابراز نگرانی؛ فرانسه و آلمان و انگلیس هم که طبق معمول هوار می‌کشند و خب هنوز معلوم نیست نگرانی‌ها برای جان بچه‌های میناب است یا آن‌ها که از خانه‌شان آواره شده‌اند.

من ولی نگران بچه‌های ایرانم.
نگران آینده‌شان که جز از راه مقاومت ساخته نمی‌شود.
که هر حکومتی مقابل این جماعت وا داده، سهم مردمش جز ویرانی و خون چیزی نبوده است.

پی‌نوشت: این یکی را الآن دیدم. مرسوم هم نیست در شرحیات نوشتن و روایت کردن، ولی خب دلم نیامد نباشد. اضافه بر سازمان است و از 1200 کلمه هم فراتر. ولی خب چه می‌شود کرد.

کمی که اهل موسیقی باشید، پرواز همای را خوب می‌شناسید و خب لابد می‌دانید میانه‌اش با حکومت هم چندان پر از دل و قلوه نیست. استوری گذاشته؛ فرماندهانی که قرار بود هدف قرار بگیرند را دیدید؟! قدشان به تخته‌سیاه هم نمی‌رسد و پس‌زمینه هم تصویری تار شده از مدرسه میناب.

آش خیلی شورتر از چیزی است که فکر می‌کنید. خیلی…

رضا کلی‌وندی، معلم

لینک کوتاه : https://rastakhabar.ir/?p=10100

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.