به گزادش پایگاه خبری تحلیای رستا، یادداشت رضا کلیوندی؛ ۱۲ اردیبهشت روز دیدار هرسالهی معلمها با رهبر شهید انقلاب است. روز معلم. روز همان آدمهایی که یاد میدهند و من بیشتر از همه، از «او» یاد گرفتهام. گره خوردن روز معلم با دیدارها باعث شده خیلی بیشتر به شهید سیدعلی خامنهای (ره) فکر کنم. آقای ندیده که شأنیت معلمی برایشان قائلم و سر همین هم شرمم میشود خودم را معلم بخوانم.
یک بار آن هم نصفهنیمه بیت رفتهام. سال ۴۰۱ شاید هم ۴۰۲ بود، عزای حضرت مادر. یکی از شبها قرعهی ما هم درآمد. برای اولین و آخرین بار در عمرم با محمدرضانامی سهتَرکه سوار موتور شدم. دیدار نصفهنیمه و منی که دل خودم را به این خوش کرده بودم که اگر ندیده است و ناشناخته، عوضش ازشان یادگرفتهام. و منممنم داشتم سر اینکه قبل از بیانات و سخنرانیها، همهشان که نه ولی بیشترشان، جهتگیریها را میتوانستم حدس بزنم. ته دلم به همین گرم بود که قد عقلم، اندیشه آقا معلم را میشناختم. اندیشهای سراسر مبارزه.
انسان واقعیات جهان را برپایهی درک ویژه خودش در نظر میگیرد. ادراک او مبتنی بر روایتها و ذهنیتی است که شکل گرفته و حوادث و اتفاقات را در همان چارچوب روایی خاص درک میکند. سیدی عزیز شهید میشود، مدرسه میناب و بچهها قربانی وحشتآفرینی آمریکا میشوند و شیرخوارگاههای لبنان با خاک یکسان میشود ولی ذهنیت غربزده الهی شکر میگوید که بچهها را حزب الله و سپاه شستوشوی ذهنی ندادهاند و جملاتی که همهمان احتمالا به طرق مختلف شنیدهایم و از این چارچوب ذهنی متعجب شدهایم.
ذهنیت و چارچوب روایی چیزی نیست که یک حادثه هر چند به بزرگی قتل عام کودکان میناب بتواند تکانش دهد. گویی چنین افرادی لوازم ادراک حادثه را ندارند. حواس پنجگانه که کار میکند، اخبار و تحلیلها را که همه میشنود ولی ادراک و تعبیر به جهان روایی و ذهنیت و مجموعهپیشفرضهایی که ناخودآگاه یا خودآگاه بندهی آن هستند، برمیگردد. همین است که چنین حادثهی بزرگی هم آنها را به بهانه و وحشت و پرت و پلا سوق میدهد. (نظامی بوده، خودشون زدهن، پایگاه موشکیه، انبار موشکیه، فلانی اونجا بوده، اصن آمریکا نزده، اونا راستشو میگن، اگه زده بودن خودشون میگفتن ووو) تلاشی مضحک و مسخره برای دفاع از جهانبینی و جهانِ روایی برساخته از آن که البته محکوم به شکست هم هست.
این همه مقدمه را سر هم کردم که به جهان روایی برگردم. به آنچه از آقا معلم یاد گرفتهام. به اینکه معلم کسی است که برای دانشآموزانش جهان روایی و چارچوب ادراکی یا به قول این خارجیها پارادایم میسازد. نه آن تیچری که آنقدر سرش را به مسائل و شاخههای علوم تجربی گرم کردهاند که خودش را هم نمیشناسد.
من از آقا معلم! عینک دقیقی برای دیدن جهان گرفتهام. درکی از زندگی ائمهی اطهار علیهم السلام که تماماً مبارزه و مبارزپرور است. اندیشهای که خودشان اینگونه معرفیاش میکنند: «بنده این 250 سال را عمر یازده نفر نمیدانم. اینها را عمر یک انسان 250 ساله فرض میکنم. یک انسانی را در نظر بگیرید با یک فکر و یک هدف مشخص.» نگاهی که نه در تاریخ میماند و در گذشته پنهان میشود. در این نگاه با مبارزهای پیوسته طرفیم که به تناسب شرایط نوع دشمن، ابزار متفاوتی را هم در خدمت میگیرد. نگاهی که مبارزپرور است و مبارزانی را تربیت میکند که هیچگاه به بنبست نمیرسند.
و همین اندیشه است که انسان را به کار کردن فراتر از امکاناتش سوق میدهد؛ همین اندیشه است که انسان انقلاب اسلامی را به مبارزه با قدرتهای اتمی و کدخداهای خودخوانده فرا میخواند. و همین اندیشه و نگاه جریانساز است که روایت و جهانِ روایی میسازد. که ادراک را به تعبیر انسانی و اسلامی دعوت میکند. کسی که این جهان روایی را نپذیرفته، خون دانشآموز و معلم و مدرسهها و زیرساختهای آتشگرفته او را به راه نمیکشاند. دهانش را شاید ببندد. کلکلش را شاید خفه کند. ولی مرض ادراک و تعبیر ناشی از آن، او را تباه کرده و بعد از مدتی دوباره زبان باز کرده دنبال بهانه خواهد گشت.
دینم را و دنیایم را مدیون آقا معلم و همین اندیشهی سادهام. مدیونِ آقا معلم ندیده و نشناخته؛ که هرچند مدیون درس و مکتبشانم، ادعای شناخت امامِ شهید را ندارم که چنین مردانی را فقط مدتها بعد از زمانهی خودشان میشود شناخت.














